تبليغاتX
برهنگی
 

برهنگی

 
 

من با عبور ثانيه ها خرد مي شوم،از حمل اين جنازه ي هوشيار خسته ام

 
 
سپیده فاطمی
سپیده فاطمی

سلام
محبتی هستم
که در پاییز متولد شده ام
گلی که در بهار روییده ام
ساقه ای که
در تابستان رشد کرده ام
و درختی که
در زمستان خشکیده ام
خلاصه می گویم
مهربانی مهر ماهی هستم
یکه تازو آزادی خواه
عاشق و وفادار
خدایا حتی یه لحظه ام تنهام نزار

***********************
خود خود واقعی من

سپیده فاطمی

 

 

پیوند ها

کلبه ای برای تو

سپهر کریمی

پادشاه فصل ها پاییز

جنس سوم

 

مطالب اخير

طرح جلد

هنوز هم منتظرم

کابوسی به نام تو...

پایان

می دونم ، می فهمی .

شاید یه روز....

امروز تولدمه!

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 





Powered by WebGozar

طرح جلد

وقتی کنار تو نباشم

توفیقش چیست

در کدامین اغوش به جای بمانم

ودر سردی دستان هوسرانان یخ بزنم

________________________________

امروز یه بیت خیلی با معنی دیدم که جای تامل داره

من از روییدن خار سر دیوار فهمیدم

که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها

_________________________________

سپیده

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 |

 

هنوز هم منتظرم

ثانیه ها چه بی تفاوت در پی هم می گذرند

و ضربان قلبم هر لحظه کندتر می شود ،

تاخیر کرده ای و قلبم برای ایستادن تنها منتظر بهانه ای بیش از این است ،

صدای قلبم را می شنوم که با غمی سنگین می گوید :

برو بیش از این منتظر نمان ، برو که انتظارش غرورم را جریحه دار کرده و من ... :

دوام بیاور ، فقط چند دقیقه ی دیگر به من فرصت بده ، خواهم امد و اما قلبم ...:

می دانی که نمی آید ، دیگر توان بازیچه شدن را ندارم.

این بار با بغض می گویم : شاید آمد!...

دقیقه ها هم گذشتند و ساعتها

و خاطره ی آمدنش هرگز در دفتر زندگیم حک نشد.

قلبم مدتهاست که حرفی نمی زند اما من ...

می ترسم قلبم بفهمد که

                          "  هنوز هم منتظرم "

___________________________________________________

نوشته شده توسط : سپیده فاطمی.

هرگونه کپی برداری از این مطلب با ذکر منبع ونام نویسنده بلا مانع است.

شنبه پانزدهم فروردین 1388 |

 

کابوسی به نام تو...

من دچارم ، دچار کابوسی به نام تو ، که در بیداری عذابم می دهد

کاش خواب بودم ، کاش از خواب می پریدم وتو تمام می شدی وفقط کمی عرق

روی پیشانیم مانده بود ، اما نه....

تو کابوس بیداری منی ، مثل سایه ، هرلحظه ، درکنارم ، دورادور ،غیر مستقیم تعقیبم می کنی

و من از زندگی باز می مانم .

تو کابوس هرروز منی ، تابه خودم می آیم تکرار می شوی ، آنقدر تکرار می شوی که از ادامه ی

راه منصرف می شوم ودرتوباقی می مانم .

بیداریم را از نو می سازم ، بنایی جدید ، طبقه طبقه بالا می روم وبه اوج می رسم

تو می آیی ، مثل همیشه ،نرسیده ،ضربه ای می زنی و تمامی اش فرو می ریزد.

اینست که می گویم تو کابوس بیداری منی .

می سازم ، می سازم ، می سازم ...پیش می روم...می آیی ....با اشاره ای فرو می ریزی.


ومن هرگاه به شکست ها و فرو ریخته هایم می اندیشم

به هیچ چیز نمی رسم

جز ...

کابوسی به نام تو

___________________________________________________________

نوشته شده توسط : سپیده فاطمی.

هرگونه کپی برداری از این مطلب با ذکر منبع ونام نویسنده بلا مانع است.

دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 |

 

پایان

پایان ، ...

تنها کلمه ای که هرگاه به زندگی می اندیشم به سوی نوشته هایم سر می خورد.

زندگی ،...

اندکی تامل می کنم ، به فکری طولانی فرو می روم وبعدازساعتهافشردن خودکار ، تنها واژه ی"پایان" را می نویسم وتاریخ می زنم.

مدتهاست حرفی برای گفتن ندارم ، دفترزندگی ام تابه آخر ورق خورده است،همینک خسته تر از همیشه می نویسم ... که من ازاین "پایان"ها خسته ام!

قصد دارم کمی بیشتر ورق بخورم.

صفحه های سیاه زندگی ام را می کنم و بی درنگ دور می ریزم ، می رسم به ...

صفحاتی پراز خط خوردگی ، هنگام کندن این صفحات درنگ می کنم و پشیمان می شوم .

اینها تجربیاتم هستند ،خیلی حق به گردنم دارند ، نباید فراموش کنم همین خط زدگی ها بود که دریچه ای نو از زندگی را به رویم گشود.کودکی ام را پایان بخشید و بزرگم کرد!

زندگی ،...

یک ترسیم جدید از من ، امیدوار می شوم ، دفتر جدیدی با جلدشادورنگارنگ می خرم ،

خط زدگی هایم را قدرشناسانه ویرایش می کنم وبا گفتاری شیرین تر از سر می نویسم .

کنار تلخ ترین آنها گلی می کشم و داخل پرانتز چه خوب که گذشت...

تولد اندیشه ی جدیدم رو تبریک می گم وصفحات باقی ماندم رو به بهترین وجه ممکن می نویسم ، آنقدر می نویسم که زندگیم از نو ساخته میشه .

هرگز ...، حتی ...، نه....

من در صفحه ی آخر هم "پایان" را نخواهم نوشت!

__________________________________________________

نوشته شده توسط : سپیده فاطمی.

هرگونه کپی برداری از این مطلب با ذکر منبع ونام نویسنده بلا مانع است.

جمعه بیست و هشتم دی 1386 |

 

می دونم ، می فهمی .

شاید ، تو هرگز نخواهی یا نتوانی باور کنی ، که چقدر دلم را به خاطرت خار کرده ام.

شاید هرگز ندانی که من دیوانه وار به عشق تو زنده ام.

با طلوع هرصبح خورشید از پشت پنجره ی اتاقم تورا نفس میکشم وشبها به تو می اندیشم.

هرگز نمی خواهم بدانم آن لحظه که من غرق توام تو هواست پیش کیست یا به که می اندیشی؟

ای شیرین تر از زنده بودن و نفس کشیدن ، ساقی جام قلب رسوایم ، لحظه ای مرا باورکن ، ثانیه ای مرا دریاب.

نگاهم را به یاد می آوری؟ هیچ مدرکی برای خیانت چشمانم نخواهی داشت.

همیشه عاشق تر از آنچه بوده ام که می پنداشتی .

اشکهایم را نمی بینی؟ مدتهاست زیور گونه هایم شده اند ، چشمان زیبای تو که کم سو نبود !

چرا گاهی به دیوانه ات سر نمی زنی؟ می دانم ، تو آموخته ای که زندگی را نباید جدی گرفت .

چه کنم وقتی که تمامی زندگیم تویی ؟ نمی توانم جدی نگیرمت...

زیبای وحشی من ! به نامت وبه یادت ،اما نه در کنارت ماه هاست که به اجبار زندگی می کنم .

نه به معنای زیستن ... فقط و فقط نفس میشم و بس !...

لحظه ای مرا دریاب .

____________________________________________________________________

نوشته شده توسط : سپیده فاطمی.

هرگونه کپی برداری از این مطلب با ذکر منبع ونام نویسنده بلا مانع است.



شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 |

 

شاید یه روز....

به نام خداوندی که در این نزدیکیست

بیست بهاری را به نفس کشیدن گذرانده ام

از انسانهای پست بیزارم و همیشه تنهای تنها ...

نوشته هایم را روزی می خوانند که من دیگر نخواهم بود

وهرگز نخواهند پرسید که کجا هستم.

سنت همه ی ما آدمهای سنت شکن اینه که به فکر هم نباشیم.

هرگز عاشق نبوده ام اما از کودکی به من و قلبم آموختند

که همه کس را دوست بدارم و با همه مهربان باشم ... حتی حیوانات !

با این حال عاشق عاشق بودنم.

یکی را دوست می دارم ... ولی ... افسوس !

او هرگز نمی داند ومن متاسفانه حتی روی برگ گل هم نتوانستم

احساسم را بیان کنم تا او به زلف کودکی بیاویزد تا اورا بخنداند.

شاید روزی احساسم را در شکلاتی شیرین جای دهم و به دستانش بدهم

واز خدا طلب کنم تا در ان لحظه کودکی انجا حضور نداشته باشد.

بگذریم...

عشق گاه در یک نگاه خلاصه می شود و بس ... !

آنچه نمی بایست برسر قلبم آمد

دیگر چه توفیقی دارد که او بداند یا نه ...

من به لبخند زیبایش اکتفا می کنم که نفس بکشم و زندگی کنم

حتی اگر ندانم نامش چیست !

تا زمانی که دوستم نداشته باشد تنها داروی قلبم نگاه و نوشتن است .

به امید روزی که دوستم بداری

سپیده


_______________________________________________________________

پی نوشت:این تنها وبلاگ من هستش که با متن های نوشته شده توسط خو دم آپ میشه

بنابراین ممنون میشم اگه من و از نظراتتون بی بهره نگذارید

درضمن متن های من مخاطب احساسی یا معشوق خاصی رو مد نظر نداره و

من عاشق یا دلشکسته هم نیستم انقدر سوال نکنین !!!

اینها فقط دل نوشته ها منه اینجا دنبال آثار سنگینتر یا اشعار من نباشید

گرچه گاها اندکی خواهم نوشت از سرنوشت .

______________________________________________________________

نوشته شده توسط : سپیده فاطمی.

هرگونه کپی برداری از این مطلب با ذکر منبع ونام نویسنده بلا مانع است.

دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 |

 

امروز تولدمه!

بگذریم اما نگریزیم

دلم به اندازه ی تمام آسمانها گرفته

وبه اندازه ی تمام کهکشانهای شناخته شده و نشده تنهاام

وقتی مینویسم همه می اندیشند افسرده ام

اما باور کنید قلبی مهربان و دلی شاد دارم

گرچه روزگار خوب تا نکرد اما هنوز کمی مهربانم

همه می روند به دنبال زندگیشان

سامان می گیرند و از جمع بسیار زیاد دوستانم کم می شوند

و من تنهاو تنها میشوم تا روزی که دوستانم به تعداد انگشتان دست هم نرسند

ومن مثل انسانهای پوچ هنوز مشغول نوشتن برای کسانی هستم که هرگز نمی خوانند

ای جماعت به فریاد دلم برسید قبل از اینکه از دنیا برود

نفسهای آخرم است بنگرید تماما تمام شده ام

به چهره ام اکتفا نکنید آیینه ای مقابل دهانم بگیرید ببینید که بخار نمی کند

به من نگاه کن سیاه پوشیده ام من عزادار قلبمم سیاه پوش خودم شده ام

گندش زده این قلب ابو قرازه ی بی دلدار را بردارید

___________________________________________________________

نوشته شده توسط : سپیده فاطمی.

هرگونه کپی برداری از این مطلب با ذکر منبع ونام نویسنده بلا مانع است.

دوشنبه یازدهم مهر 1384 |

 
Blog Skin